الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
86
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
اين كار كوتاهى كنى ! » در همان حال كه ايشان سرگرم گفتوگو بودند ، دربان اطّلاع داد كه امير پشت در است . پس مسلم به صندوقخانه رفت و عبيداللَّه وارد شد . بر شريك سلام كرد و گفت : « چطورى ؟ چه كسالت دارى ؟ » احوالپرسى طولانى شد و شريك احساس كرد كه حملهء مسلم به تأخير افتاده است . پس آغاز به سخن كرد و سعى داشت ، اين بيت را به گوش مسلم برساند . ما تَنْظُرُون بِسَلْمى عِنْدَ فُرْصَتِها ؟ * فَقَدْ وَفى وَدُّها وَاسْتَوْسَقَ الصَّرَمُ « آيا هنگام ديدار سلمى به دو نمىنگريد ؟ دوستيش به كمال رسيده و خوشههاى خرما آمادهء چيدهشدن اند . » او پيوسته شعر را تكرار مىكرد ، چنان كه ابنزياد به هانى گفت : « آيا هذيان مىگويد ؟ » هانى گفت : « خدا كار امير را راست گرداند ، بله ، او از بامدادان پيوسته هذيان مىگويد . » آنگاه عبيداللَّه برخاست و بيرون رفت و مسلم از صندوقخانه بيرون آمد . شريك گفت : « چه چيز تو را از آن كار بازداشت ؟ » گفت : « دو چيز ، يكى نفرت هانى از كشتهشدن عبيداللَّه در منزلش و دوم سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود : « إنَّ الإيمانَ قَيَّدَ الْفَتْكَ » [ همانا ايمان ، قتل غافلگيرانه را ممنوع ساخته است . ] گفت : « هان ! به خدا سوگند ! اگر او را كشته بودى كارت رو به راه مىشد و قدرتت پا مىگرفت . » شريك چند روزى بيش نزيست و درگذشت . ابنزياد جنازهاش را تشييع كرد و گام پيش نهاد و بر او نماز خواند . با آن كه پس از آمدن عبيداللَّه از بصره ، هانى هر صبح و شام به ديدنش مىرفت ، امّا پس از آمدن مسلم به خانهء وى ، خود را به بيمارى زد و ديگر نزدش نرفت . عبيداللَّه از جاى مسلم بىخبر بود . پس غلامى شامى به نام مَعْقِل را فرا خواند . كيسهاى را شامل سههزار درهم به دو داد و گفت : اين پول را بگير ، برو و مسلم را جستوجو كن و در پيداكردن او با نهايت دقّت و ظرافت رفتار كن « 1 » . معقل به مسجد جامع شهر رفت ولى نمىدانست كار را چگونه آغاز كند . مردى را ديد كه در كنار ستون
--> ( 1 ) - تاريخ طبرى ، 5 / 363 ؛ الأخبار الطّوال ، 235 ؛ أنساب الأشراف ، 2 / 79 .